باران عشق
تقدیم به کسی که شبهای بی چراغش را ستاره ها نورانی میکنند
آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست هيچ کس ويرانيم را حس نکرد وسعت تنهائيم را حس نکرد در هجوم لحظه هاي بي کسي درد بي کس ماندنم را حس نکرد در ميان خنده هاي تلخ من گريه پنهانيم را حس نکرد آ ن که با آغاز من مانوس بود لحظه پايانيم را حس نکرد كوه با نخستين سنگ ها آغاز می شود گلي از شاخه اگر مي چينيم شیشه ی دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست ، این دل با نگاهی سرد پرپر می شود ... مرا عمري به دنبالت كشاندي
سرانجامم به خاكستر نشاندي
ربودي دفتر دل را و افسوس
كه سطري هم از اين دفتر نخواندي
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرشكي هم فشاندي
گذشت از من ولي آخر نگفتي
كه بعد از من به اميد كه ماندي
![]()

حق با سکوت بود صدا در گلو شکست
ديگر دلم هواي پريدن نميکند
تنها بهانه ي ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گريه هاي عقده گشا در گلو شکست
اي داد کس به داغ دل باغ دل نداد
اي واي هاي هاي عزا در گلو شکست
آن روزهاي خوب که ديديم خواب بود
خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظي کنم
بغضم امان نداد و خدا....در گلو شکست
و انسان با نخستين درد
در من زندانی ستمگری بود
كه به آواز زنجيرش خو نمی كرد
و من با نخستين نگاه تو آغاز شدم... ![]()
برگ برگش نکنيم و به بادش ندهيم
لااقل لاي کتاب دلمان بگذاريم
و شبي چند از آن را
هي بخوانيم و ببوسيم و معطر بشويم
شايد از باغچه کوچک انديشه مان گل رويد ... ![]()

![]()
![]()

![]()
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


