تبليغاتX

باران عشق


باران عشق

تقدیم به کسی که شبهای بی چراغش را ستاره ها نورانی میکنند

  

 

 باران عشق  

ای باز نگشته ؟...........

تنها نگاه بود تبسم میان ما

تنها نگاه بود و تبسم

اما ....نه

گاهی از تب هیجانها

 بی تاب میشدیم

گاهی که قلبها مان می کوفت سهمگین

گاهی که سینه ها مان

چون کوره میگداخت

دست تو بود و دست من _این دوستان پاک _

کز شوق سر به دامان هم میگذاشتند

وز این پل بزرگ

پیوند دستها

دل های ما به خلوت هم راه داشتند

 

 

                             

 

یک بار نیز یادت اگر باشد

وقتی تو راهی سفر بودی

یک لحظه وای تنها یک لحظه

سر روی شانه های هم اوردیم

با هم گریستیم .....

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

ما پاک زیستیم

 

 

 

ای سر کشیده از صدف سالهای پیش

ای بازگشته از سفر خاطرات دور

آن روزهلای خوب

تو آفتاب بودی

بخشنده و مهربان

من مرغ صبح بودم

مست و ترانه گو

اما در آن غروب که از هم جدا شدیم

شب را شناختیم

 

 

 

در جلگه غریب و غم آلود سر نوشت

زیر سم سمند گریزان سال و ماه

چون باد تاختیم

در شعله بلند شفق ها

غمگین گداختیم

جز یاد آن نگاه و تبسم

مانند موج ریخت بهم هر چه ساختیم

 

   تو مرا می فهمی من تو را می خواهم ٬

   و همین ساده ترین قصه یک

   انسان است.تو مرا می خوانی

   من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم.

   تو مرا می فهمی من تو را می خواهم

   و همین ساده ترین قصه زمان میدانم

   وتو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی...

  

 

   ای که رفته با خود،دلي شكسته بردي

   اينچنين به توفان دل مرا سپردي

   اي كه مهر باطل زدي به دفتر من،

   بعد تو نيامد چه ها كه بر سر من

   رفتي و نديدي كه بي تو شكسته بال و خسته ام

   نرفتي و نديدي كه بي تو چگونه پر شكسته ام

   رفتي و نهادي چه آسان دل مرا به زير پا،

   رفتي و خيالت زماني نميكند مرا رها

   اي به دل آشنا،تا كه هستم بيا واي من اگر نيايي

 

نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت توسط فرشاد عطایی| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست


/ دوستان:/ علی فرجی خیاوی / مهدی نعمت الهی /آرش محمد نژاد / آرمین عابدی/ هادی صفروند / علی محمد زاده