تبليغاتX

باران عشق


باران عشق

تقدیم به کسی که شبهای بی چراغش را ستاره ها نورانی میکنند

بعد از آن ديوانگي ها اي دريغ
باورم نايد كه عاقل گشته ام
گوئيا او مرده در من اينچنين
خسته و خاموش و باطل گشته ام

هر دم از آئينه مي پرسم ملول
چيستم ديگر، به چشمت چيستم؟
ليك در آئينه ميبينم كه ،واي
سايه اي هم زانچه بودم نيستم

همچو آن رقاصه ي هندوبناز
پاي مي كوبم ولي بر گور خويش
وه كه با صد حسرت اين ويرانه را
روشني بخشيده ام از نور خويش
ره نمي جويم به سوي شهر روز
بيگمان در قعر گوري خفته ام
گوهري دارم كه آن را ز بيم
در دل مردابها بنهفته ام

مي روم...اما نمي پرسم ز خويش
ره كجا؟منزل كجا؟مقصود چيست؟
بوسه مي بخشم ولي خود غافلم
كاين دل ديوانه را معبود كيست؟

او چو در من مرد ،ناگه هر چه بود
در نگاهم حالتي ديگر گرفت
گوئيا شب با دو دست سرد خويش
روح بي تاب مرا در بر گرفت

آه...آري...اين منم ...اما چه سود؟
او كه در من بود، ديگر نيست نيست
مي خروشم زير لب ديوانه وار
او كه در من بود آخر كيست كيست؟

 

لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به چنان شرمی مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان دراید
و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور تو را هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سپیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده ام
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!
و چشمانت از آتش است
و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد
و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند
بگذار چنان از خواب بر ایم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت ایینه ای بلند است
تابنک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند
دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟
تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود

     زچشمت اگرچه که دورم هنوز *** پر از اوج و عشق و غرورم هنوز

     اگــر غصه باريد از مـاه و سال *** به ياد گذشته صبورم هنوز

     شـکستند اگر قاب یــاد مــرا *** دل شيشه دارم بلورم هنوز

     ســفر چاره دردهايم نـشد *** پر از فکر راه عبورم هنوز

     سـتاره شدن کار سختی نبود *** گذشتم لی غرق نورم هنوز

     پــر از خاطرات قشنگ توام *** پر از ياد و شوق و مرورم هنوز

     اگر کوک ماهور با ما نســاخت *** پر از نغمه پاک شورم هنوز

     قبول است عمر خوشی ها کم است ٫ ولی با توام پس صبورم هنوز

               

نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت توسط فرشاد عطایی| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست


/ دوستان:/ علی فرجی خیاوی / مهدی نعمت الهی /آرش محمد نژاد / آرمین عابدی/ هادی صفروند / علی محمد زاده