باران عشق
تقدیم به کسی که شبهای بی چراغش را ستاره ها نورانی میکنند
می روم خسته و افسرده و زار همه چیز تموم میشه و سه تا چیز باقی میمونه لحظه ي ديدار نزديك است باز من، ديوانه ام مستم باز مي لرزد دلم، دستم باز گويي در جهان ديگري هستم هاي! نخراشي به عقلت گونه ام را تيغ آي! نپريشي صفاي زلفكم را دست آبرويم را نريزي دل اي نخورده مست لحظه ي ديدار نزديك است. رفتی و تنهام گذاشتی توی قلبم پا گذاشتی تو که گفتی من می مونم چرا رفتی و نموندی حالا که تنهای تنهام واسه دله خودم می نویسم می نویسم تو کجایی کی میایی کی میایی تو که رفتی من اینجا تنهام دیگه طاقتی ندارم دیگه سخته بی تو موندن بی تو هیچ معنای نداره گفتمش : دل می خری ؟ برسید چند؟ گفتمش : دل مال تو، تنها بخند ! خنده کرد و دل زدستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل جا مانده بود ...


































سوی منزلگه ويرانه خويش
بخدا می برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
می برم، تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق
زينهمه خواهش بيجا و تباه






















تجربه و خاطره و گذر عمر

![]()
![]()




| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |

