این آخرین تلاشمه واسه به دست آوردنت
![]()
انت ايه
انت ايه مش كفايه عليك تجرحني حرام عليك
انت ايه انت ليه دموعي حبيبي تهون عليك
طب وليه انا راضيه انك تجرحني وروحي فيك
طب وليه يعني ايه راضية بعذابي بين ايديك
لو كان ده حب ياويلي منه
لوكان ده ذنبي مااتوب عنه
لو كان نصيبي اعيش ف جراح حاعيش في جراح
مش حرام
مش حرام انك تخدعني ف حبي ليك
مش حرام الغرام وسنين حياتي وعشقي ليك
ضاع قوام ولا كان لعبة ف حياتك بتداويك
ضاع قوام الحنان وحضن قلبي واملي فيك
لو كان ده حب ياويلي منه
لوكان ده ذنبي مااتوب عنه
لو كان نصيبي اعيش ف جراح حاعيش في جراح
لو كان ده حب ياويلي منه
لوكان ده ذنبي مااتوب عنه
لو كان نصيبي اعيش ف جراح حاعيش في جراح
لو كان ده حب ياويلي منه
لوكان ده ذنبي مااتوب عنه
لو كان نصيبي اعيش ف جراح حاعيش في جراح
![]()
در خواب ناز بودم شبی
دیدم کسی در میزند
در را گشودم روی او
دیدم غم است در میزند
ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا.....
غم با همه بیگانگی
هر شب به من سر میزند
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تابش هستی the glow of being
با گرمای آتش پدیدار میشود with the warmth
وشعله میزند appears of the fire she
موسیقی ملایم در the millow music
گوشهایش طنین انداز می شود is heard by her ears
با آرامش و the peace and
رضایت چهره اش را میگشاید pon her face contentment
تابش هستی the gllow of the being
حرکتی مافوق دارد floating off
و شناور است and the beyond




![]()
به انتظار نبودي،ز انتظار چه داني؟
تو بي قراري دل هاي بي قرار،چه داني؟
نه عاشقي که بسوزي،نه بي دلي که بسازي
تو مست باده ي نازي،از اين دو کار چه داني؟
هنوز غنچه ي نشکفته اي به باغ وجودي
تو روزگار گلي را که گشته خوار چه داني؟
تو چون شکوفه خندان و من چو ابر بهاران
تو از گريستن ابر نو بهار چه داني؟
چو روزگار به کام تو لحظه لحظه گذشت
ز نامرادي عشاق روزگار چه داني؟
درون سينه نهانت کنم ز ديده ي مردم
تو قدر اين صدف از در شاهوار چه داني؟
تو سر بلند غروري و من خميده قد از غم
ز بيد اين چمن اي سرو با وقار چه داني؟
تو خود عنان کش عقلي و دل به کس نسپاري
ز من که نيست ز خود هيچم اختيار، چه داني؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روزی که دیدمت
نگاه پر معنایت همان بود
که در خاطره های دور دیده بودم
با همان شوق وبا همان برق زیبا
دیروز که دستت را به دسته سردم سپردی
احساس میکردم دوباره زنده شدم
من با تو فرمانروای جهانم
و روح اسمانها را در می نوردد
اما افسوس که وصال تو پایدار نیست.
![]()



این آخرین تلاشمه
واسه به دست آوردنت
باور کن این قلبو نرو
این التماس آخره

![]()
چقد می خوای تو بشکنی
غرور این شکسته رو
هر چی می خوای بگی بگو
اما نگو بهم برو
این دل رو عاشقش نکن
اگه منو دوست نداری
راحت بگو اگه می خوای
قلب منو جا بذاری
دلم پر از شکایته
اما صدام در نمی یاد
می ترسم از دستم بری
کاری ازم بر نمی یاد
نرو نذار که بعد از این
دنیا به عشق شک بکنه
هر کی دلش جای دیگست
عشقو بخواد ترک بکنه
نفس زدم از ته دل
معصوم این دل به خدا
نذار بشه محال واسش
باور عشق آدما
مرگ دلم پای توه
اگه ازش گذر کنی
لب تر کنی رفیقتم
کافی با ما سر کنی
![]()
قلم را نیست یارای نوشتاری چنین سنگین
كه بنویسد ز اوصاف كمالات بتی رنگین
ز ایجاد ملایك منظری باشد سخن بر لب
ز میلاد همایون اختری كاشانه شد تزئین
مه خرداد خرم پی دوازده روز زان شد طی
ز مادر زاده شد در ری یكی دختر كه شد سیمین
امانت را بعشق مادری از جان پذیرا شد
چنین انسان مسئولی بقرآن میشود تحسین
محمد ، عارفه ، فرزین ، فرید ، عرفان ، امین ، شاهد
هم اورا مائده ، مشهود فرزندان نیك آئین
حضورش در محافل مهربانی را كند قسمت
وجودش در مجالس شادمانی را كند تأمین
حوادث میگذارد جان گزا تأثیر بر دلها
ولی او با نیایش قلب خود را می دهد تسكین
ملازم در ركابش افتخاراتی است روحی را
خدا را در كنارش می نهد آرام بر بالین





![]()
