تبليغاتX

باران عشق - در بهار زندگی احساس پیری می کنم


باران عشق

تقدیم به کسی که شبهای بی چراغش را ستاره ها نورانی میکنند

در بهار زندگی احساس پیری می کنم

با همه ازادگی فکر اسیری می کنم

بس که بد دیدم ز یاران به ظاهر خوب خود

بعد از این بر کودک دل سخت گیری می کنم

روزگاریست که در می خانه خدمت می کنم

در لباس فقر کار اهل دولت می کنم

یه روز چشات باز کنی

می بینی من تموم شدم

می بینی جام چه خالیه

یا رفته ام پیه خودم

چقدر ما فاصله دارم چطور این و نفهمیدم

شبهایی که تنهام همدمی ندارم

یاری ندارم , نایی ندارم

یادمه تنهام گذاشتی

من و نخواستی , چرا نخواستی

عکسهاتو دارم می بینم

دستام می لرزه وقتی می بینم

از رفتن تو چند سال داره میگذره

هنوزم به یادتم هنوزم چشم براهتم

انقدر منتظر می مونم تا بیای دباره پیشم

دباره پیشم

بیا عشقم بیا عشقم

بیا ببین دیگه شکستم

من شکستم قریب و خستم

چرا رفتی پیشم نموندی

مگه چه کردم مگه چه کردم

سرتو بزار رو شونم

اروم بگیرم اروم بگیرم

اگه بخوای بدونی من کی هستم

یک عاشق و قریب و خستم

*بمونم*

به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیزترینم

اسمونها زیر پامه اگه با تو رو زمینم

من هنوزم نگرانم که تو حرفهامو ندونی

این دیگه یک التماس من میخوام با تو بمونم

 

 رفیقان

بیا بلبل از این کوچه گذر کن

بزن چه چه رفیقان را خبر کن

اگر پرسند که آنها در چه حالند

بگو در میکده چشم انتظارند

نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت توسط فرشاد عطایی| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست


/ دوستان:/ علی فرجی خیاوی / مهدی نعمت الهی /آرش محمد نژاد / آرمین عابدی/ هادی صفروند / علی محمد زاده