باران عشق
تقدیم به کسی که شبهای بی چراغش را ستاره ها نورانی میکنند
باران، دم به دم مرا تو آزردی باران سرنوشتم را به یاد آور باران سرگذشتم را مکن باور من غریبی قصه پردازم جون غریقی غرق در رازم گم شدم در غربت دریا بی نشان و بی هم آوازم بازهم آمدی تو بر سر راهم آی عـــــــشق میکنی دوباره گمراهم دیریست قلب من از عاشقی سیر است خسته از صدای زنجیر است مـــــن مـــــرد تــنهای شــــبم مهر خاموشی بر لبم تنها و غمگین رفته ام دل از همه گسسته ام تنهای تنها، غمگین و رسوا تنها و بی فردا منم من مرد تنهای شبم صد قصه مانده بر لبم از شهر تو من رفته ام کوله بارم را بسته ام بی فکر فردا با خود و تنها عابر این شبها منم یه درخت خشگ و بی برگ میونه کویر داغ توی ته مونده ی ذهنش نقش پر رنگ یه باغ شاخه ی سبز خیالش سر به آسمون کشید برو دوشش همه پر شد ز اقاقی سفید زیر سایه خیالی کم کمک چشماشو بست دید دو تا کفتر چاهی روی شاخه هاش نشست اولی گفت اگه بارون باز بباره تو کویر دیگه اما سررسیده عمر این درخت پیر دومی گفت که قدیما یادمه کویر نبود جنگل و پرنده بود و گذر زلال رود گفتن و از جا پریدن با یه دنیا خاطره اون درخت اما هنوزم تئ کویر باوره
مــــــــــــــــادر، بی تو تنها و غریبم اتاق خالی ام بی تو چه سرده مادر، ماذر خوب و قشنگم بدون تو دل من پر درده فضای خونه بی بوی تو هیچه صدای تو هنوزم اینجا می پیچه مـــــــــــــادر ، مـــــــــــــادر هنوزم تو دلم تمومه قصه هات جوونه خاله سوسکه دیگه شعر آشتی مثله قدیما نمی خونه مادر، مادر شبهامو از صدای لالایی های تو خوابیدم لالایی مادرم، حالا نوبته توست تـــو بخواب امـــــــیـدم مـــــــــــــادر ، مـــــــــــــادر




















![]()
![]()





































| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


